|
از مدتها پیش دراندیشه گفتوگو با استاد بهمن بیگی بنیانگذار آموزش عشایری درایران بودیم؛ اما او در شیراز مقیم بود و راه دور.
مراسم بزرگداشت بهمن بیگی در انجمن آثار و مفاحر فرهنگی و حضور استاد درتهران، فرصت خوبی بود که نباید از دست میرفت.
دیدار ما با استاد بهمن بیگی در هتل لاله به یاری همسر گرانقدر استاد، در عصر روزی سرد و در اتاقی گرم صورت گرفت؛ گرمایی که استاد را کلافه کردهبود! برای تعادل هوا ناگزیر پنجره را گشودیم، صدای تردد و بوق خودروها درخیابان فاطمی لحظهای قطع نمیشد. صدا درمصاحبهای که ضبط شد اختلال ایجاد میکرد، اما ظاهرا چارهای نبود.
بهمن بیگی 85 ساله، مردمدار و مهربان و صریح و صمیمی است. درهیچ جمعی اصالت فردی و ایلیاتی خود را از دست نمیدهد. در گفتوگو با او به راستی دچارحیرت میشویم. آیا بهمنبیگی روشنفکری است که از شهر به ایل رفته تا با سنتها و باورهای ناروا ازطریق فرهنگ و آموزش بجنگد؟ آیا ایلیاتی سنتگرایی است که از ایل به شهر آمده تا ما را از خطرات خودفراموشی درشهرها و بیگانگی با طبیعت زیبا آگاه کند؟
دربرابر انسان فرهیخته و فرزانهای قرار داریم که در فرصتی 30 ساله، بیش از پانصد هزار نفر را در شرایط دشوار سیاسی و طبیعی باسواد کرده و از آنها، هزاران معلم و مهندس و پزشک ساختهاست. نویسنده چیرهدستی که در فاصلههای زمانی نامنظم، با چاپ یکی از آثارش، ما را به میهمانی گنجشکها و به رودخانه قرهقاج، به ییلاق و قشلاق ایل میبرد و با نثری شاعرانه و چشمی که همه زیباییها را میبیند، برایمان از آب و خاک و گل و اسب و ایل و رود میگوید.
جملاتش زیبا و کوتاه و همراه با طنزی پنهان است. دلخواه ما این بود که ساعتها با استاد گفتوگو کنیم، اما سهم ما از دیدار با استاد تنها دوساعت بود، زیرا استاد در جایی میهمان بود و باید میرفت. فرصت کوتاه ما گهگاه با تلفنها و حضور ناگهانی و سرزده برخی از شاگردان ایلیاتی استاد در اتاق، از آنچه بود کوتاهتر میشد و در چنان شرایطی، امکان طرح همه پرسشهایمان میسر نبود. اما حضور استاد درتهران مغتنم بود وارمغانش برای خوانندگان کیهان فرهنگی، همین گفتوگویی است که درپیش رو دارید.
محمد بهمن بیگی در سال 1299 از پدر و مادری ایلیاتی در جنوب فارس، در منطقهای بین شهرکهای خنج و فیروز آباد، در چادر سیاه عشایری به دنیا آمده و به تعبیر زیبای خویش، زندگی را در چادر با تیر و تفنگ و شیهه اسب آغاز کرد. در چهارسالگی پشت قاش زین نشست و تا ده سالگی حتی یک شب هم در شهر و خانه شهری به سر نبرد. پدر و مادرش علاقهمند بودند که محمد خواندن و نوشتن بیاموزد، از اینرو، مرد باسوادی از اهالی شهرضای اصفهان را برای این کار در نظر گرفتند آن مرد، طی دو سال و اندی به محمد خواندن و نوشتن و حساب و هندسه آموخت. پدر محمد در زمره کدخداهای ایل و ازجمله کسانی بود که در شورش قشقاییها علیه اقدامات جائرانه رضاخان شرکت داشت و به همین جهت همراه عدهای، سال1310 به تهران تبعید شد. چهارماه پس از آن، مادر محمد نیز به اتهام آذوقهرسانی به یاغیان همراه دو زن دیگر دستگیر و با شرایطی سخت و توان فرسا همراه فرزندان، به تهران تبعید شد. در دوران 11 ساله تبعید پدر محمد در تهران، اموال آنها در ایل به غارت رفت و محمد ده ساله همراه پدر و مادر، در شرایطی تلخ و دشوار، زندگی را طی کردند. محمد را در تهران به مدرسه علمیه در ولیآباد سپردند. مسوولان مدرسه پس از آزمون معلوماتش، او را در کلاس پنجم ابتدایی نشاندند. طولی نکشید که محمد سرآمد همه شاگردان کلاس شد و به همین دلیل، از کلاس ششم به کلاس هشتم دبیرستان ایرانشهر و از کلاس هشتم به کلاس دهم رفت؛ کاپیتان تیم فوتبال دبیرستان شد و تیمش در پایتخت به جام پیروزی دست یافت و او مدال گرفت.
هنوز چند هفتهای از تحصیل محمد در کلاس دهم نگذشته بود که مادرش پس از چهارسال تبعید آزاد شد و اجازه یافت که به ایل بازگردد. چنین بود که محمد جوان نیز همراه مادر، برادر کوچک و خواهرانش به سوی ایل بال و پرگشود.
با سقوط رضاخان در شهریور 20، دوران یازده ساله تبعید و تحقیر پدر محمد نیز پایان گرفت و او نیز به ایل بازگشت. محمد جوان برای ادامه تحصیل به شیراز رفت و از دبیرستانی که دکتر مهدی حمیدی شاعر بلند آوازه ایران، دبیر آن بود، دیپلم گرفت. در دوران تحصیل در دبیرستان،
محمد جوان به چنان رشدی درادبیات رسیده بود که در سال اول دانشکده، دکتر حمیدی نگارش مقدمه بر دفتر شعرش «اشک معشوق» را به وی واگذاشت. محمدبهمن بیگی پس از اخذ دیپلم متوسطه، به دانشگاه تهران رفت و لیسانس حقوق گرفت. در ایام جنگ جهانی، به اقتضای گرایش غالب روز- آرمانگرایی و آلمانگرایی - مدتی دلمشغول سیاست شد، اما به زودی آن عرصه را رها کرد. سال 1324، در سنین جوانی، اولین اثر پژوهشی خود را با عنوان «عرف و عادت در عشایر فارس» منتشر کرد که بسیار موردتوجه قرار گرفت. وی از همان سالها چاره گمراهیها و سرگردانیهای عشایر را در سوادآموزی سیار و توام با محبت به عشایر تشخیص داد؛ کاری که سی سال بر آن همت گماشت و تأسیس چندهزار مدرسه سیار عشایری، تربیت حدود ده هزار معلم عشایری و با سواد کردن 500 هزار نفر از فرزندان عشایر، راهاندازی دبیرستان عشایر و تأسیس دانشسرای عشایری در سال 46 حاصل آن تشخیص و کوشش سیسالهاش بود.
در سالهای تردید بین ماندن در شهر و رفتن به ایل، به بهمن بیگی حکم دادیاری دو شهر ساوه دو دزفول را دادند، اما او نپذیرفت. مدتی نیز پستی در بانک ملی پیدا کرد، اما آن کار را با ذهن و ذوق خود دمساز نیافت. در این حین، نامهای از بردار و وصف صحرا و ایل، او را چون امیر سامانی بیتاب رسیدن به «بخارا»ی خود کرد و او مشتاقانه به ایل بازگشت. پس از مدتی اقامت در ایل، به اندیشه سفر افتاد، به آمریکا و اروپا رفت، اما مگر جاذبه نیرومند «قره قاج»، (رودی زیبا در فارس) او را راحت میگذاشت؟ چنین بود که بهمن بیگی مجدداً به ایل بازگشت و کار سترگ خویش را در تعلیم و تربیت به فرزندان عشایر ایران ادامه داد. اقدامات فرهنگی استاد بهمن بیگی در گسترش دامنه سوادآموزی و فرهنگ چیزی نبود که از چشم اندیشمندان و آگاهان مخفی بماند، وی در سال 1973 موفق به دریافت جایزه بینالمللی یونسکو گردید و آثارش مورد توجه اهل فرهنگ قرار گرفت. مطالعه مستمر و تسلط استاد به سه زبان انگلیسی، فرانسه و آلمانی، همراه با تجربههای شخصی، قریحه نویسندگی و ذوقی سرشار، او را برای نگارش آثاری ماندگار «بخارای من این من» و «اگر قره قاج نبود» موفق نمود. استاد بهمن بیگی اینک در دهه هشتم پرثمر خویش، زنده و بانشاط، آموزشی دیگر را در سطحی به وسعت ایران وجهان گسترش داده و با مکتوب کردن تجربهها، خاطرات و خطرات خویش، کلاسی گستردهتر از پیش و شاگردانی بسیار فراوانتر از گذشته یافته است
کیهان فرهنگی: جناب استاد بهمن بیگی! ضمن خیرمقدم و تشکر از این که رخصت دادید تا در حضورتان گفتوگویی داشته باشیم، تقاضا میکنیم ابتدا از خانواده، تولد و تحصیلاتتان بفرمایید.
استاد محمدبهمن بیگی: متشکرم. من واقعا عاجز شدهام از دست کسانی که از من بیوگرافی میخواهند، ولی حالا که تکلیف میکنید، عرض میکنم.
بنده یکی از کودکان چادرنشین قشقایی بودم که سال 1299.ش یا طبق شناسنامهام در سال 1298 در منطقهای در فاصله بین شهرکهای خنج و فیروزآباد، به دنیا آمدم. بیشک کودک خوشبختی بودم، برای این که پدر و مادر علاقهمندی داشتم. عجیب است که آنها در آن زندگی چادرنشینی به سواد اهمیت میدادند!
کیهان فرهنگی: آن موقع جز پدر و مادر شما، کسان دیگری هم، چنین علاقهای داشتند؟
استاد بهمن بیگی: چرا، آن زمان بعضی از کلانترها و کدخداهای ایل هم هوس کرده بودند، که بچههای خودشان را به اندازهای که خواندن و نوشتن بدانند، آموزش بدهند. پدر و مادر من- به خصوص پدرم- مردی از اهالی شهرضای اصفهان را برای این کار در نظر گرفته بود. همان طور که میدانید، ایل قشقایی یک وطن بزرگ دارد که مملکت است. دو وطن کوچولو هم دارد، یکی وطن زمستانی که شش ماه سال را آنجا زندگی میکند و یکی هم وطن کوچک تابستانی (ییلاق)، که سه ماه آنجا هستند. سه ماه بقیه هم بیوطن هستند و همین طور میچرخنند! در ییلاق تابستانی، ما نزدیک شهرضای اصفهان بودیم و همان طور که گفتم، پدرم یکی از اهالی آنجا را که سواد داشت برای آموزش من استخدام کرده بود.
کیهان فرهنگی: استاد ببخشید، چه مطالبی از ایشان آموختید؟
استاد بهمن بیگی: این هم از بخت من بود که خوشبختانه آموزش آن معلم، تنها فارسی نبود و حساب و هندسه هم میدانست! و برای آموزش به خانه ما میآمد و در منطقه ما خانه گرفت. به هر حال، دو سال و خردهای به بنده سواد یاد داد. بعد نمیدانم، شاید ده ساله بودم که قشقاییها طبق معمول آن روزشان، قیامی را در سمیرم به راه انداختند.
کیهان فرهنگی: مسالهشان چه بود؟
استاد بهمن بیگی: بهانه آنها این بود که سردار ایل ما «صولت الدوله قشقایی» را رضاشاه به تهران دعوت کرده، چرا اجازه بازگشت به ایل را به او نمیدهند؟ دیگر این که: چرا کار او را در ایل، به عهده نظامیها گذاشتهاند؟ خب، این موضوع تا یک مدتی هم برای مردم ایل قابل تحمل بوده، چون نظامیهایی که اوایل مامور ایل بودند، آدمهای خوب و عاطفی بودند، ولی افسر سومی که میآید و مامور ایل میشود، آدمی بود به تمام معنا غیرعادی، یا تعمدا به تحریک مخالفان رضاشاه میپرداخته و بازی در میآورده، او آن قدر قشقاییها را اذیت و آزار میکند که آنها قیام میکنند و میگویند: ما سردار خودمان را میخواهیم، او را بیاورید وگرنه میزنیم و میکشیم.
کیهان فرهنگی: استاد! پدر شما هم آن زمان ازاعتراضکنندگان بود؟ استاد بهمن بیگی: بله، پدرم هم از جمله معترضین بود. البته، نه این که پدرم آدم بزرگی بوده باشد، نه. او از کدخداهای محلی بود. دولت پهلوی هم هنوز آن قدرت لازم را برای سنکوب کردن آن جماعت نداشته و در نهایت مصلحت خودش را در این میبیند که خان قشقایی را که در تهران بوده، به ایل برگرداند؛ از او هم قول میگیرند که نظم را در ایل به پا کند. خان به ایل بر میگردد، و دو سال طول میکشد تا نظم برقرار شود. در این دو سال، دولت فرصت تفتین در بین عشایر را پیدا میکند و شروع میکند به ایجاد اختلاف بین آنها، به هر حال، بعد از دو سال، اتحاد ایلی چنان در هم میشکند که دولت موفق میشود و باز هم یک بازی جدیدی را طرح میکند. صولتالدوله قشقایی را تشویق میکند که برای وکالت مجلس شورای ملی به تهران بیاید، چون طبق قانون آن موقع، قشقاییها باید در مجلس وکیل میداشتند. به هر حال، بعد از این که صولتالدوله وکیل میشود و به تهران میرود، دولت جمعی از انقلابیون را دستگیر میکند و به تهران میبرد، از جمله پدر مرا.
کیهان فرهنگی: این واقعه در چه سالی اتفاق افتاد؟ استاد بهمن بیگی: فکر میکنم سال 1310 بود. بعد از چهار ماه که از تبعید پدرم و 20 نفر دیگر از قشقاییها میگذرد، دولت، سه زن بدبخت ایلی را هم به جرم شرکت در قیام دو سال قبل ایل، دستگیر میکند و به عنوان تبعیدی به تهران میبرد.
کیهان فرهنگی: واقعا این سه زن در آن انقلاب عشایری شرکت داشتند؟ استاد بهمن بیگی: دستگیری و تبعید این سه زن که یکی از آنها مادر من بود، واقعا با هیچ استدلالی قابل توجیه و توضیح نیست. آخر دولت چرا باید آن سه زن را که نه سواد داشتند، نه زبان فارسی را میتوانستند درست صحبت کنند و نه دخالتی در سیاست داشتند، دستگیر و تبعید کند؟! باور کنید من هر چه تفحص کردم تا دلیلی برای این عمل دولت پهلوی پیدا کنم، نتوانستم، فقط به یک نتیجه رسیدم که گویا دشمن، به حکومت نظامی وقت خبر میدهد که این سه زن برای بقایای یاغیها، آذوقه فرستادهاند، یکی از آنها هم مادر بدبخت من بود. ارتش شاهنشاهی با یک تعداد چریک خودفروخته، ناگهان میریزند توی ایل و به ما میگویند 24 ساعته باید حرکت کنید به تهران! به هر حال، ما را حرکت دادند. بعد از مدتی سواری روی اسب و قاطر، ما را رساندند به یک ماشین بدبوی کثیف برای تبعید به تهران. من یادم هست که ماههای اول، ما را در یک طویله جا دادند، یعنی جایی که آخور داشت! اینجاست که نطفههای یک اراده نسبتا قوی در آدمهایی مثل من ایجاد میشد، با چند پرسش از سران حکومت؛ چرا پدر مرا تبعید کردید؟ مادرم را به چه جرمی گرفتید و تبعید کردید؟
آقا نمیدانید این زن بدبخت ایلی چه گریههایی میکرد، تمام زندگیاش را از او گرفتند، چه گلیمها و چه اسبهایی از او گرفتند، ما را آوردند توی خیابان و پشت ماشینی بدبو انداختند تا به تبعید ببرند. در تهران هم همانطور که گفتم، ما را در یک طویله انداختند و دم در هم یک آجودان (پاسبان) گذاشتند که گریه هم نکنیم! گفتند: حق گریه هم
ندارید! خب، یکی از حقوق انسانها این است که بتوانند گریه کنند، اما ماموران دولت این حق را هم از زنها گرفته بودند!
شما خیال میکنید ظلم آدمیزاد حدی دارد؟! یادم هست یکی از ماموران میگفت: حالا گریه میکنید؟ میخواستید آن روزی که نظامیها را میکشتید گریه کنید! مادر من، این زن بدبخت فهمید او چه میگوید، با زبانی نیمه فارسی و نیمه ترکی گفت: ما که کاری نکردهایم، آنهایی که نظامیها را کشتهاند ما نبودیم. به هر حال، این وضع ما بود. برای همین میگویم شانس چیز مهمی است. من این شانس را داشتم که علاوه بر پدر، مادرم هم تبعید شده بود!
کیهان فرهنگی: استاد! در تهران توانستید به تحصیلتان ادامه بدهید؟ استاد بهمن بیگی: بله، بله. خود آن تبعیدها سبب شد که من به مدرسه بروم. در تهران مرا به مدرسه علمیه ولیآباد بردند که از مدرسههای خوب آن زمان بود.
کیهان فرهنگی: خاطراتی از آن دوران به یادتان مانده است؟ استاد بهمن بیگی: بله، یادم هست روزی که در تهران به مدرسه رفتم، تقریبا مدرسه تعطیل شد! چون من با لباس نظامی به آنجا رفتم و بچهها از خنده نزدیک بود رودهبرشوند!
آنها میدیدند که بچهای با لباس نظامی عجیبی به مدرسه آمده!
کیهان فرهنگی: چرا با لباس نظامی؟ استاد بهمن بیگی: آن زمان چون زیاد نظامیها را میدیدیم، بنابراین دوست داشتیم ادای لباس آنها را درآوریم و جاهایی که میخواستم به اصطلاح پز بدهیم، لباس نظامیها را میپوشیدیم، با همان کمربند و حمایل و غیره. برای همین بچهها دور من ریختند. یکی میگفت: این افسر است. دیگری میگفت: نه سرلشگر است! خلاصه نظم مدرسه به هم خورد. بالاخره، من و همراهم را از لای بچههای شیطان مدرسه درآوردند و بردند اتاق مدیر که مرد محترمی بود. او خیلی ناراحت شد و از کسی که همراه من بودند عذرخواهی کرد. بعد مرا به معلمی معرفی کرد و گفت: او را امتحان کنید. امتحان کردند و تشخیص دادند که باید کلاس پنجم بنشینم. آن وقتها هر هفته از شاگردان معدل میگرفتند و وضع مدرسهها بهتر از حالا بود. من اهل مبالغهگویی نیستم، واقعا دو سه هفته طول نکشید که شاگرد اول مدرسه شدم. آموزگار ما که آدم بلند قد و محترمی بود به نام آقای نصیریان، رو به شاگردان کرد و گفت: حالا بخندید! این بچه از پشت کوه قاف آمده و شاگرد اول مدرسه شده!
به هر حال، من همانطور شاگرد اول ماندم تا آخر. کلاسهای پنجم و ششم را هم گذراندم و از کلاس ششم به کلاس هشتم و از هشتم به کلاس دهم رفتم! هم پشتکار داشتم، هم هوش و هم پولی نداشتم که بازیگوشی کنم.
کیهان فرهنگی: استاد! تبعید پدرتان چند سال طول کشید؟ استاد بهمن بیگی: پدرم حدود 11 سال در تبعید بود و در طول این مدت، اتفاقات زیادی افتاد. مادرم را مرخص کردند و بعد از چهار سال، دوباره من به ایل برگشتم. وقایع آن روزگار واقعا خودش یک رمان میشود و من ممکن است روزی آن را بنویسم. به هر حال، بعد از 11 سال تبعید پدرم، رضاشاه رفت و ما آزاد شدیم. من هم لیسانس حقوق گرفتم و با خودم گفتم: حالا باید چکار کنم؟ با رفتن رضاشاه، همه تبعیدیهای ایل آزاد شدند و میتوانستند به ایل برگردند تا دوباره در صحرا و ایل، دراجها با آن پر و پال رنگیشان، آهوها با آن چشمهای سیاهشان، مادیانها، اسبها، گوسفندها و گلها را ببینند و لذت ببرند. همه به ایل رفتند، ما هم میخواستیم به ایل برویم.
کیهان فرهنگی: پس از گرفتن لیسانس حقوق در تهران، وارد سیاست نشدید؟ استاد بهمن بیگی: چرا، یک مدتی هم وارد سیاست شدیم، برای این که آلمانها با انگلیسیها در جنگ بینالملل دوم درگیر شدند و ما هم به اغان مختلف در این منازعات شرکت داشتیم و به هر حال، مدتی هم به جنگ و این مزخرفات گذشت! خلاصه، ما دیگر دو راه داشتیم، یک راه این بود که بعد از آن گرفتاریها، بدبختیها، گرسنگیها، برهنگیها، محرومیتها و محدودیتها. به ایل بروم و خوش باشم، راه دیگر این بود که در تهران بمانم و به قول دوستان و آشنایان پیشرفت کنم. طبیعی بود که من دلم میخواست به ایل بروم و آزاد باشم، ولی اندرزگویان به من نصیحت میکردند که آخر تو لیسانس هستی، عظمتداری و باید ترقی کنی! راست میگفتند، من آن زمان اولین دیپلمه و اولین لیسانسیه ایل بودم.
کیهان فرهنگی: واقعا لیسانس داشتن در آن موقع خیلی مهم بود. استاد بهمن بیگی: بله، واقعا اینطور بود، حتی دیپلم هم عنوان بالایی بود.
کیهان فرهنگی: استاد! در سال 1320 و پس از سالهای دراز تبعید پدرتان وقتی رضاخان سقوط کرد چه احساسی داشتید؟ استاد بهمن بیگی: خیلی خوشحال و شادمان بودم. پیش از آن هم دلمان میخواست رضاشاه برود که راحت بشویم و راحت هم شدیم. افراد تبعیدی ایل به محل خودشان برگشتند، اما من دودل
بودم که بمانم یا بروم؟ شرایط عجیبی در کشور حاکم بود. دولت نیروی نظامی داشت، نیروهای خارجی در کشور بودند، رضاخان رفته بود و قشقاییها مسلح شده بودند.
این هم گذشت. بعد هم اندرزگویان و مشاوران بزرگ خانواده مرتب اندرز میدادند که تو با این مدرک، برو پشت میز بنشین و پیشرفت کن!
بنده هم نزدیک دوسال در ایل ماندم. بعد به تهران آمدم و یکی دوسال هم شروع کردم به ترقی! البته جای درست و حسابی به من ندادند، چون مادرم دختر ارتشبد نبود! از کارهای معمولی شروع کردم، پستی هم در بانک ملی گرفتم. البته حکم شد که بروم در دو شهر کوچک و دادیار بشوم، اما من نمیتوانستم بروم چون دیدم این کار برایم معنا ندارد. واقعا من باید از خودم ممنون باشم که زیر بار آن کار نرفتم! میخواستم به ایل برگردم و برگشتم. آنجا من هم مثل بقیه قوم و خویش خودم شدم. هرکاری آنهاکردند، من هم انجام دادم؛ گلهای و زراعتی و تاختی و اسبی و فلان.
کیهان فرهنگی: پذیرش مردم ایل و بستگانتان نسبت به بازگشت و اقامتتان درایل چگونه بود؟ استاد بهمن بیگی: بعضیها واقعا تعجب میکردند و میگفتند: تو دیوانهای! این همه درس خواندهای که حالا بیایی مثل ما زندگی کنی؟ بعضی هم میگفتند: بارکالله! آفرین! خوب کاری کردی که پیش پدر و مادر آمدی. به هرحال، چندسالی طول کشید، بازهم سفری کردم، ولی مدرک لیسانس نمیگذاشت راحت بمانم! سفری به خارج کردم و برگشتم. پولی به هم زدم، دیدم نمیتوانم ادامه تحصیل بدهم، ایلی شدم. وضع مادیام بهتر شد، زندگی شیرین خوبی بود. پدر خوب، پیر، محتاج حمایت پسر. مادر خوب، نیازمند نوازش فرزند.
کیهان فرهنگی: جناب بهمنبیگی! چه زمانی به فکر آموزش عشایر افتادید و اصولا کار را از کجا شروع کردید؟ استاد بهمن بیگی: درست بعداز این مرحله بود که من به فکر افتادم و با اطرافیانم کمک کنم. به خود گفتم: سواد دارم وباید برای همه بچههای خواهرم و این و آن مکتبدار پیدا کنم. چندتایی مکتب کوچک در چادر درست کردم و دیدم خیلی عالی است! مردم هم دیدند که خیلی خوب است من مراقبت میکردم و معلمان مکتب را امتحان میکردم و همینطوری مسوول چند مکتب خانگی شدم.
کیهان فرهنگی: با متنفذین ایل چگونه کنار آمدید؟ استاد بهمن بیگی: من با کلانترهای ایل رفاقت پیدا کردهبودم وتشویقشان میکرد که ازاین معلمها استفاده کنند وقول دادم کمکشان کنم. (با خنده) ازطرفی کمکم دیدم زندگیام خالی شده، رفقا همه ترقی کردهاند، یکی وزیرشده، یکی وکیل، ولی من هیچ چیز نشدهام! گفتم شاید این موضوع بتواند کاری بشود که ما هم یک چیزی بشویم!
کیهان فرهنگی: استاد! الگوی خاصی از جایی برای تأسیس آن مکتبهای کوچک چادری در ایل داشتید؟ استاد بهمن بیگی: نه، الگوی خاصی نداشتم.
کیهان فرهنگی: پس میشود بگوییم کاری ابتکاری بوده و. استاد بهمن بیگی: نه آقا! کدام ابتکار؟ چند تا چادر کوچک برای سوادآموزی به خویشاوندان درست کردن که ابتکار نیست، من هیچ وقت نمیخواهم پز این کارها را بدهم. اهل تواضع هم نیستم، اما چرا، این هوش را داشتم که درک کنم این کار، کار قشنگی است و شروع کردم به نشاندادن این کار به همه؛ و از جمله به فرهنگیهای مناطق ایلی. درهمین حین، شنیدم شایگان که آن زمان، رئیس مدرسه حقوق بود وزیر شده. این آقای شایگان خیلی به من محبت داشت و یکی از علل محبتاش به من این بود که من کاپیتان تیم فوتبال بودم و تیم فوتبال دانشگاه آن زمان خیلی مهم بود. رفتم پیش او و گفتم: آقای وزیر! من50 نفر معلم میخواهم! بنده خدا گفت: به به! باشد، ترتیب کارها را میدهم. دستوری نوشت تا در شیراز 50 معلم در اختیارم بگذارند. من هم تعهد کردم که غذا و وسایل ایاب و ذهاب آنها را در ایل فراهم کنم. گفتم: من حقوق نمیخواهم، اما به این معلمان میرسم تا ببینم خوب کار میکنند یا نه؟
کیهان فرهنگی: استاد! قبل از شما سابقه کار آموزشی دولتی یا غیردولتی در ایل وجود داشت؟ استاد بهمن بیگی: در زمان پهلوی کشیده بودند که یکی دو مدرسه در ایل درست کنند، اما شکست خوردهبودند. تا آن زمان در سلطنت پهلوی، تنها دومعلم ابتدایی به دو محل ایل فرستاده بودند که هیچ کدام هم موفق نشدهبودند و اصلا نتوانسته بودند در ایل بمانند.
کیهان فرهنگی: استاد از ماجرای گرفتن معلم از وزیر میفرمودید: استاد بهمن اسدی: بله، رفتم پیش مدیرکل آموزش و پرورش فارس. اول که نامه وزیر را دید گفت چشم! چون وزیرگفته عمل میکنیم اما مدتی کار را طول داد، آنقدر که وزیر عوض شد! آن مدیرکل دبه درآورد وگفت: در تمام دوران پهلوی، ما نتوانستیم دو مدرسه ابتدایی در عشایر دایر کنیم، تازه آن وقتها ایل مطیع بود و مثل حالا فضول و گستاخ نبود، حالا که ایل هار و دیوانه شده بیاییم. 50 معلم به تو بدهیم؟ نمیتوانیم. به هرحال، بنده کارم را ترک نکردم و راه را ادامه دادم تا باز هم بخت به سراغم آمد. آن مدیرکل مخالف یا معاند و تنبل رفت و یک مدیرکل دیگر آمد و همینطور مدیرکل سوم و چهارم، تا روزی مردی آمد به نام «کریم فاطمی» و مدیرآموزش وپرورش فارس شد. پیش این آقا رفتم و گفتم: آقا! من چنین کاری کردهام ضمنات توجه داشتهبلشید که من برای اداره کردن مدرسه از همه کمک گرفتم. ازفرنگی و ایرانی، از شرکت نفت بگیرید تا اداره اصل چهار، از آلمانیهایی که به حسب تصادف از محل ما عبور میکردند. از یونیسف و غیره هم کمک میگرفتم و از همه بیشتر
از بزرگواری به نام کریم فاطمی که خدا انشاءالله رحمتش کند. آقا! این مرد عاشق کار ما شد و گفت: این کار شما خوب است و باید از آن حمایت شود و واقعا هم حمایت کرد. مرا آورد پیش وزیر و وادار کرد در یک انجمن بزرگ سخنرانی کنم. از من بیمسوولیت خواست تا در آن جمع بیان کنم که اوضاع چگونه است.
کیهان فرهنگی: سخنرانی شما در آن جمع تأثیری هم داشت؟ استاد بهمن بیگی: بله، خیلی. بنا شد هیأتی که برای سمینار بازیهابه شیراز میآیند، بیایند و مکتبهای ما را ببینند. آمدند و دیدند. اولین مکتب ما را که دیدند، اغلبشان شروع کردند به گریه! تحت تأثیر قرارگرفتهبودند! دیدند که ما شاگردانی داریم که نظیرشان در آن شرایط در جایی نبود. اولین معلمی هم که در چادر و توی بیابان دیدند، اسمش لطفعلی بود. این لطفعلی آدم باهوشی بود از اهالی شورجه که دهی بود بین شیراز وفسا، او تصدیق ششم ابتدایی داشت و ماهی 70 تومان به او میدادیم. مرد فقیری بود. یادم هست یکی از آن فرهنگیهایی که آمده بود ببیند من چکار کردهام، فریاد کشید و گریه کرد. اسم او «عباس اکرامی» بود. به هرحال، کار ما مورد تأیید قرار گرفت. گفتیم باید کاری کنیم که مکتبدارهایمان سمت رسمی داشتهباشند و گفتیم چون سوادشان کم است، جایی را به نام دانشسرای عشایری تأسیس کنیم تا آنها بیایند و دورهای را ببینند، با حداقل حقوق و درجه استخدام شوند.
ببینید! من آدم مذهبی به آن معنا نیستم، از همین مذهبیهای معمولیام، همان که پدر و مادرم به من یاد دادهاند، ولی به آن لطفعلی گفتم: از این به بعد دیگر کسی حق ندارد اسم تو را به صورت سرهم بنویسد، بلکه باید به صورت جدا از هم بنویسند«لطفعلی» تا کار با لطفعلی شروع بشود. این طوری بود که دانشسرای عشایری با لطفعلی(ع) پا گرفت.
کیهان فرهنگی: استاد! آقای کریم فاطمی با دکتر حسین فاطمی نخستوزیر خویشی داشت؟ استاد بهمن بیگی: نمیدانم، شاید، اما او هم اهل اصفهان بود. من در کتاب جدیدی که در دست تألیف دارم حتما چند صفحهای را به او اختصاص خواهم داد. در کتاب سومم «به اجاقت قسم» هم نوشتم: در زدم، درکوفتم، به دستور پیغمبرم، عاقبت سری بیرون آمد و آن سر، کریم فاطمی بود!
کیهان فرهنگی: کریم فاطمی هم به قول شما از آن بختهایی بود که سراغ شما آمد. استاد بهمن بیگی: واقعا این طور بود. من در کتابم این شعر را نوشتهام
گفت: پیغمبر اگر کوبی دری
عاقبت زان در برون آید سری
کریم فاطمی اصلا دبیر فیزیک بود و وقتی با من آشنا شد، دیگر مرا رها نکرد.
یادم هست یک روز رییس کارگزینیاش را خواست و به او گفت: ببین این بهمن بیگی نمیآید استخدام شود، ما احتیاج داریم به او که استخدام شود. میروی از خانهاش رونوشت شناسنامه و دو قطعه عکس میگیری و استخدامش میکنی. یک موقع هم به ایشان گفتم: کریمخان! من اینجا نمیمانم. گفت: چرا؟ گفتم: آخر مرا در یک اتاق کوچکی گذاشتهای با دو سه نفر دیگر، این مردم، بزرگان ایل و عشایر میآیند اینجا، من چکار کنم؟ گفت: من چکار کنم؟ اتاق نداریم. گفتم: من هم نمیتوانم ادامه بدهم. به کارمندانش گفت: ما یک اتاق کنفرانس داریم، از این به بعد، این اتاق، محل کار بهمن بیگی باشد. هر وقت مهمان آمد حق نداری ببری توی شهر، میبری آنجا پذیرایی میکنی. به من میگفت: فلانی! ما به تو احتیاج داریم. مرا اینطوری نگه میداشت. وقتی میخواست سوار ماشین شود، اول مرا سوار میکرد.
کیهان فرهنگی: استاد! متن کتاب درسی شما، همان کتابهای رسمی آموزشوپرورش بود یا کتاب خاصی را تدریس میکردید؟ استاد بهمن بیگی: متن درسی مهم نبود، «بابا» همهجا یکسان است. پدر و مادر همهجا مثل هم است. پنج به علاوه پنج، همه جای دنیا ده است. حالا این را میخواهی با انگشت نشان بدهی یا با چیز دیگر، اشکالی ندارد. اینها، همه بهانههای ضدکار است.
کیهان فرهنگی: جناب بهمن بیگی! رشد کمی کارهایتان لطمهای به کیفیت کارهایتان در طول زمان نزد؟ استاد بهمن بیگی: کار ما ازنظر کمیت رشد خوبی داشت، از نظر کیفیت هم به شهرت جهانی دست پیدا کرد و آگاهانی از جهان آمدند و دیدند اینجا آدمهایی پیدا شدهاند و مدرسه متحرک درست کردهاند که کمنظیر است. واقعاً کیفیت و کمیت ما در کار سوادآموزی عشایری حیرتآور بود. مسئوولان فرهنگی میآمدند و میدیدند که بچهای از آن طرف ایل سوار بر اسب میآید و گچ را به دست میگیرد و ضرب را با سرعتی روی تخته سیاه انجام میدهد که شیرازی نمیتوانست.
کیهان فرهنگی: استاد! شیوه جذب کمک از متنفذین داخلی برای پیشبرد کارها و اهدافتان چگونه بود؟ استاد بهمن بگیی: من فهمیده بودم که چکاربکنم. آدمهای موءثر را پیدا میکردم، دعوتشان میکردم، مهمانشان میکردم و بعد از آنها کمک میگرفتم.
همان آقای فاطمی یک روز به من گفت: بهمن بیگی! این که تو از دور بگویی بیایید به ما کمک کنید فایدهای ندارد. خودت باید جلو بیایی.
کیهان فرهنگی: جناب بهمن بیگی! آشناییتان با مرحوم دکتر حمیدی شیرازی از چه زمانی شروع شد؟ استاد بهمن بیگی: من در شیراز در دوره دبیرستان، محصل استثنایی ایشان بودم. وقتی دیپلم گرفتم، مرحوم دکتر حمیدی بزرگ، دیوانش «اشک معشوق» را میخواست چاپ کند. از من که محصلش بودم کمک گرفت، من هم مقدمهای برای آن کتاب نوشتم که چاپ شد.
کیهان فرهنگی: حضرت عالی با فریدون توللی، همکلاس بودهاید و... استاد بهمن بیگی: بلهبله، در کتابم «اگر قره قاج نبود» مطلبی باعنوان «ما و فریدون» نوشتهام. این مقاله شهرت ادبی دارد. حتی آدمی مثل یارشاطر که حالا در آمریکاست، عاشق این مقاله است. آقای مهدی پرهام هم از همکلاسیهای من است.
کیهان فرهنگی: درباره گستره جغرافیایی کارتان و همینطور نیروهایی که در آن فرصت 30ساله تربیت کردهاید بفرمایید. استاد بهمن بیگی: (باخنده)، راستش من شصت جور کار کردهام! و از همان چادرها، هزاران معلم و ماما و جراح و مهندس درست کردهام. البته کارم را از فارس شروع کردم ولی دامنه آن را به شاهسون، به کردستان، و به بلوچستان کشاندم. بعد هم رییس آموزش عشایر در ایران شدم. باور کنید همه این کارها را با کمک بچههایی انجام دادم که واقعاً خوب کار میکردند. همانطور که قبلاً هم اشاره کردم، من با نشان دادن کارهایم به آدمهای متنفذ، از آنها امکانات میگرفتم. به خاطر همین بود که آدم سازمان برنامهای، کارم را میدید، عاشق کارم میشد و پول میداد. نظامی مرا میدید، میگفت: قربانت بروم! تو باید به داد ما برسی، تو که باشی نه کشته میشویم و نه میکشیم و امنیت داریم. خلاصه همه کس کار ما را تأیید میکرد.
کیهان فرهنگی: استاد! در یکی از آثارتان ذکری هم از صنعتیزاده کردهاید، لطفاً از آشناییتان با ایشان بفرمایید. استاد بهمن بیگی: راستش من همهجور آدمی تربیت کرده بودم، اما یادم رفته بود که به مطبوعاتچی، ناشر و روزنامهنگار هم احتیاج داریم. گفتم شاید این بچههایی که در این چادرها تربیت میکنم، فردا بخواهند روزنامهنگار و مطبوعاتچی بشوند، یکی دو تای آنها را بفرستم به چاپخانهها که فوتوفن چاپ را هم یاد بگیرند. اینطوری بود که با صنعتیزاده و معاونش مهندس جعفر صمیمی آشنا و رفیق شدم. گمان میکنم حدود 70یا 80نفر از شاگردانم را فرستادم تهران تا آموزش چاپ و مطبوعات را ببینند.
کیهان فرهنگی: جدای از درآمد مالی، واقعاً شاگردانی که شما تربیت کردهاید کسانی هستند که به کارشان ایمان دارند. استاد بهمن بیگی: این حرف را عباس سیاحی هم که در جلسه بزرگداشت انجمن مفاخر صحبت کرد و شعر خواند، به نوعی دیگر زد و در کتابچه جدید هم نوشته که بهمن بیگی، هنرش ایمانسازی است. نوشته: من تعجب میکنم، او کاری میکند که طرف، ایمانش ساخته میشود! مگر شوخی است که دختری از فارس، از قشقایی و ممسنی با لباس محلی بلند شود برود ارتفاعات زاگرس، در ایلات بین ایران و عراق و دخترهای کرد را باسواد کند! نه ماه آنجا بماند و بعد برگردد. دختری از فارس بلند شود و با همان لباس محلیاش برود بلوچستان، در آن بیغولهها و در آن کپرهای کثیف بلوچستان زندگی کند و چادر قشنگ خودش را در ایل فراموش کند! حالا همه کسانی که این حرفهای مرا میخوانند، ایمانشان بیشتر میشود. آن وقت من اعلام میکنم: اف بر کسانی که این مملکت را متهم میکنند که مرد نمیآفریند، شیرزن نمیآورد. آخر چطور میشود که ما توی کوهها و بیابانها این قهرمانها را نبینیم؟! من به آنها که مردم را متهم میکنند میگویم: شما فاسدید، خودتان نمیتوانید کار کنید بروید کنار، بگذارید آدم بیاید این کارها را بکند. این ایرانی است: تهمینه و هما، اکنون این دو شیرزن در شیرازند، بروید با اینها مصاحبه کنید.
کیهان فرهنگی: متأسفانه رسانههای ما در تیپسازی و قهرمانسازیها، برای الگودهی همیشه دنبال مطرح کردن آدمها و چهرههای غربی میروند و از برجستگان خودمان غفلت میکنند. استاد بهمن بیگی: آخر مگر فلورانس ناینتینگل کی بود و چه کرد که حالا الگوی بزرگ پرستاری دنیا و ماست؟ او در لندن شنید که انگلیسیها در کریمه به کمک ترکها با روسها میجنگند و تلفات زیادی دادهاند. او در لندن پرستار بود، راه افتاد از لندن تا به کمک سربازان انگلیسی برود. مادرش گفت: کجا میروی؟ گفت: میروم زخمیهای جبهه را درمان کنم. در این شرایط نمیتوانم در لندن بمانم. پدرش گفت: کجا؟ گفت: برادرهای من در جبهه مجروحاند، کسی را ندارند. فلورانس ناینتینگل میرود آنجا و خدمت میکند و حالا، ستاره درخشان پرستاری دنیا شده است. ما که از اینگونه آدمها کم نداریم. من چند نفر از فلورانس ناینتینگلهای خودمان را نشانتان بدهم؟
یکی همین خواهرزن من. چه چیز او از فلورانس ناینتینگل کمتر است؟ خدایا خودت میدانی غروب 21آذر که معمولاً تعطیل بود، با شور و شعف از توی کوه، از سرما میگذشت تا درجایی بسیار دور، بیسوادان را باسواد کند. دیروز یکی از خبرنگاران به من گفت: میتوانم همسرتان را «همسر و همرزم شما» بنویسم؟ گفتم: همسرم هست، پرستارم هست، از من مراقبت میکند، دارو به من میدهد، ولی همرزم، نه! خواهرش همرزم من بود. آن خواهرزنی که سالها در سرما، در غروب روز تعطیل، در آن ارتفاع کار میکرد، او همرزم من
است. آقا! این مملکت آدم دارد.
کیهان فرهنگی: کوتاهی از برخی اهالی مطبوعات و دیگر رسانههاست که این چهرههای ایثارگر را معرفی نکردهاند. استاد بهمن بیگی: کوتاهی از مراکز موظف دولتی است که چهرههای بزرگ واقعی را نمیشناسد و نمیشناسانند.
کیهان فرهنگی: استاد! در جلسه خصوصی دیشب در انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، درباره هومان فرزاد برادر مسعود فرزاد که اخیرا در تهران فوت کرد، مطالبی فرمودید و... استاد بهمن بیگی: بله بله، هومان فرزاد از طرفداران آلمانها بود. آنها سه برادر بینظیر بودند. مسعود، هوشنگ و هومن.
کیهان فرهنگی: این هومان، همان کسی است که طرح دریاچههای کویری ایران و نیروگاههای آبی را نوشت و طرح او پس از انقلاب توسط آقای هاشمی تحت عنوان اتصال خلیج فارس به دریای خزر مطرح شد. استاد بهمن بیگی: آفرین! همان است. یک خواهرش، زن سعید نفیسی بود و یکی دیگر، زن دکتر مقدم. یک خانواده بزرگ دانشی بودند، اما غیرطبیعی! من دیشب متوجه شدم که فوت کرده. بله، از هومن یک خاطره جالبی دارم که شصت سال است آن را حفظ کردهام و تا دیشب به کسی نگفتم؛ چون از من خواسته بود تا زنده است به کسی نگویم. اما حالا که او فوت کرده، آزادم که بگویم. هومن و شولتز، از طرفداران آلمان بودند. در جنگ جهانی دوم، آلمانها، هومن فرزاد را همراه با چند آلمانی با یک هواپیمای استثنایی از «کریمه» روی آسمان شیراز آوردند و آنها با چتر درایل قشقایی پیاده شدند. آمده بودند که قشقایی را وادار کنند برود در مناطق نفتی، بمب بگذارد اما قشقایی حاضر نشد. آنها یکی از اولین جاهایی که آمدند، چادر من بود. آن وقتها من برای خودم در ایل، خانی بودم! از چادر بیرون آمدم، دیدم چند نفر فرنگی دارند به طرف من میآیند- از آن اروپاییهای بورشمالی- تعجب کردم که آنها در قشقایی چکار میکنند؟! گفتم شاید انگلیسی هستند. خب، من آلمانی، انگلیسی و فرانسه میدانستم. به انگلیسی سلام کردم، دیدم رییس آنها روترش کرد! به فرانسه احوالپرسی کردم، باز هم متغیر شد! گفتم شاید آلمانی است، به زبان آلمانی سلام کردم، دیدم چهرهاش باز شد و فریاد کشید: مردیکه آلمانی میداند! آمد خانه من.
کیهان فرهنگی: آن زمان شما هومان فرزاد را نمیشناختید؟ استاد بهمن بیگی: نخیر، برادرش مسعود فرزاد را میشناختم، اما هومن را نه، اصلا او هم خیلی شبیه خارجیها بود و نمیتوانستم تشخیص بدهم که ایرانی است!
به هر حال، آمدند و در چادرم از آنها پذیرایی کردم. بعد، من به آلمانی مطلبی را گفتم، نمیدانم چه گفتم که به هومن برخورد و دیدم یک مرتبه هومن گفت: این را دیگر نگو! من تازه متوجه شدم که او ایرانی است. بعد خودش را معرفی کرد و گفت: من هومن فرزاد هستم. خب من هم از عاشقان کارها و ترجمه برادرش مسعود فرزاد بودم. مسعود شناس و صادق هدایت شناس بودم. به هر حال، از آنجا رفاقت من با هومن فرزاد شروع شد، یک رفاقت ابدی.ول خب، آنها آدمهای عادی نبودند. مسعود فرزاد، عاشق حافظ شد و خودش را بیمار کرد. هومن دانشکده پلی تکنیک برلن را تمام کرد و طرفدار آلمانها شد. آدم عادی این کارها را نمیکند.
کیهان فرهنگی: استاد! همکاری قشقاییها با آلمانیها به کجا رسید؟ استاد بهمن بیگی: قشقاییها حاضر نشدند با آلمانها همکاری کنند. هومن فرزاد حامل پیام برادران قشقایی بود. گفته بودند: خودتان را به آب و آتش نزنید، ما اینجا گرفتاریم. شکست خورده هستیم. جنگ را انگلیس برده، به تهران حمله نکنید. بنابراین، آلمانیهایی که همراه فرزاد بودند فهمیدند که قشقاییها با آنها همکاری نمیکنند. کار چنان شد که وقتی آلمانها از قشقاییها جدا شدند و به بویراحمد رفتند، دیگر هومن فرزاد با آنها نرفت، ترسید- او را میکشتند- چون آن آلمانها «اس اس» بودند. بله، من در این ماجراها بودم.
هومن فرزاد، انسان شایستهای بود، اصلا آدم به آن خوبی دیده نمیشد! ولی غیرطبیعی بود. در تهران تنها زندگی میکرد و چهل تا گربه داشت. انگلیسیها خیلی کوشش کردند که او را به طرف خودشان بکشانند، اما او زیر بار آنها نرفت.
کیهان فرهنگی: استاد! دیشب به خاطره جالب دیگری هم در جلسه خصوصی اشاره کردید، فرمودید: قبل از انقلاب یک هیات خارجی همراه با فیلمبردار به ایران آمده بودند. شاه به آنها گفته بود بیایید از کارها و پیشرفتهای ما فیلمبرداری کنید و... استاد بهمن بیگی: بله بله، یادم آمد، شاه به آنها گفته بود: ما وسایل کافی فراهم میکنیم تا شما کارها و پیشرفتهای ما را ببینید، ولی بیطرفانه، آنها هم به شاه گفته بودند: ما حاضریم شما هر جا و هرچه را میخواهید به ما نشان بدهید تا فیلمبرداری کنیم، اما بگذارید ما هم هر جا را که میخواهیم ببینیم و فیلمبرداری کنیم. شاه هم گفته بود: بسیار خوب بیایید و ببینید! شاید بدبخت لابد خبر نداشت که چه ستمها در خاکش بر مردم میرود وگرنه نمیگفت: بیایید و ببینید. به هر حال، نمیدانم چند ماه بعد از آن بود، یک روز که در چادر نشسته بودم دیدم فیلمبرداران خارجی آمدند. جریان را فهمیدم. اتفاقاً از جمله جاها و کارهایی که آن هیات قرار بود
ببینند و فیلمبرداری کنند، یکی هم تعلیمات عشایری ما بود. شاه میدانست که کار ما یک کار جهانی است. او سپاه دانش را هم در فهرست کارهای قابل ارایه گذاشته بود. بدبخت خیال میکرد سپاه دانش هم خوب است؛ در حالی که سپاه دانش افتضاح بود و آن قدر که پز آن را میدادند دروغ بود. به فیلمبرداران خارجی گفته بودند که ما مثلا در خارک فلان کار را کردهایم، فلان جا، پلاژ ساختهایم یا در ذوب آهن، چه کارها شده است! و خلاصه یک سیاهه داده بودند از اقداماتشان. یا از آن شرکتهایی که درست کرده بودند و تمام مملکت را خراب کرد، اسمش چه بود؟
کیهان فرهنگی: تعاون شهر و روستا استاد بهمن بیگی: بله بله، شاه بدبخت خیال میکرد که دارد مملکت را نجات میدهد، ولی آدمهایش طوری انتخاب و تربیت میشدند که هیچ غلطی نمیکردند! به او گزارش غلط میدادند، او هم باور میکرد. البته مقصر بود، چرا؟ چون آدمهای بدی را برای کارها انتخاب میکرد.
کیهان فرهنگی: استاد! نظر آن هیات خارجی درباره مدارس و کارهای شما چه بود؟
استاد بهمن بیگی: وقتی آنها به دیدن مدارس ما رفتند، من عازم شد که همراه آنها بروم، خوشم نیامد، از کارمندان و راهنماهایم کسانی را برای توضیح فرستادم. وقتی برگشتند گفتند: خارجیها با دیدن مدارس عشایری واقعا حیران شده بودند!
رییس آنها گفته بود: آرزوی من این بود که بچههایمان در چنین جایی درس بخوانند! من توی چادر، لابراتوار درست کرده بودم! با، باطری در چادر، برق روشن میکردم. آخر این که کاری نداشت. دختر دانشآموز جبعه را باز میکرد و سیمها را به هم میبست و چراغ روشن میکرد. همان طور که میتوانست مثلا استبصار را بنویسد، همانطور که میتوانست عدد 56 را در 407 ضرب کند، این را هم یاد گرفته بود. گچ را خودمان میساختیم. بعد آن هیات رفتند جای دیگر را دیدند و فیلم گرفتند و بعد به ما خبر رسید که فیلم آماده نمایش شده و عجیب این که برنده و ستاره فیلم هم من بودم! اما فیلم پخش نشد و به نمایش در نیامد. در حالی که من آرزویم این بود که دربیاید و پخش بشود. از یکی از مطلعین شنیدم که گفت: هیات خارجی به شاه گفته بودند: ما میخواهیم «اوین» را ببینیم! «محبس» را ببینیم!، «بلوچستان» را ببینیم! رفته بودند و تا چه جاهایی را فیلمبرداری کرده بودند! خب، فیلم را گرفته بودند، اما شاه با پخش آن موافق نبود، هرچه خواسته بود آن قسمت مربوط به اوین و زندان و بلوچستان را از فیلم حذف کنند، نتوانسته بود و فیلم همان طور ماند.
کیهان فرهنگی:استاد! این فیلم حالا کجاست؟ استاد بهمن بیگی: نمیدانم.
کیهان فرهنگی: جناب بهمن بیگی! حضرت عالی آن زمان با جلال آل احمد هم آشنا بودید؟ استاد بهمن بیگی: بله، آل احمد رفیقم بود.
کیهان فرهنگی: نظر جلال درباره کارهای شما چه بود؟ استاد بهمن بیگی: سال 24 کتابی که من درباره عرف و عادت درعشایر فارس نوشته بودم به فرانسه ترجمه شده بود. منتها مترجم حقهباز، آن را وسط کارهای خودش گذاشته بود و به نام خودش تمام کرده بود! آل احمد این را فهمیده بود. در یک جلسهای به من گفت: فلانی! کتابت به فرانسه ترجمه شده ولی به نام آدم دیگری! بعد خود آل احمد، کتاب را برایم آورد. در یکی از جلسات که منزل یکی از دوستان مشترک بودیم، آل احمد به من گفت: بهمن بیگی! خیلی تعریف تو را میشنوم ولی نصفاش را باور میکنم، پنجاه درصدش را قبول دارم. گفتم: آخر من چکار کنم که تو آن پنجاه درصد دیگر را هم قبول کنی؟ گفت: دستم را بگیری ببری به ایل!
گفتم: آقای آل احمد! لطفا در همان پنجاه درصدبمان! گفت: چرا؟ گفتم: آخر مگر دیوانهام که این کار را بکنم؟! من به جای تو، یک ژنرال را به ایل میبرم، مدیرکل سازمان برنامه را میبرم. خب اگر تو آنجا بیایی که کارم را تعطیل میکنند! اگر تعریفام را بکنی، میگویند: تو چکار کردهای که جلال آل احمد مخالف حکومت از تو تعریف کرده؟
کیهان فرهنگی: جناب بهمن بیگی! در خطابه، یا به تعبیری بیانیهای که دیشب به صورت عام در جلسه بزرگداشت قرائت کردید، نکته جالبی وجود داشت، شما در سالهای دور به آموزش توام با مهربانی و محبت تاکید داشتید، اما دیشب در خطابهتان صحبت از این بود که آموزش تنها کارساز نیست و نظرتان این بود که فلسفه آموزش و پرورش باید دگرگون شود واشاره کردید که به طور کلی آموزش و پرورش در جهان اشکال دارد که این همه جنگ درست میکند. این استنباط ما از صحبتهای شما درست است؟ استاد بهمن بیگی: من میگویم اگر معلم خوب باشد، آموزش و پرورش صحیح درست میکند. تعصب و جهل را از بین میبرد. نافهمی و جهل مایه جنگ است. معلم اگر عالیقدر باشد، صلح درست میکند. ببینید! معدل 11 از عهده کار معلمی بر نمیآید، شما معدل 19 را برای رشته پزشکی انتخاب میکنید تا طبیب بشود، طبیبی که با جسم انسان سرو کار دارد، از شما میپرسم، واقعا کار او سختتر است یا کار معلم، که روح، اخلاق و عدالت را میسازد؟ این کار اشتباه است. بنده با این رویه، مخالفم و این فلسفه من است.
کیهان فرهنگی: جناب بهمن بیگی! از این که فرصتی ایجاد کردید تا در حضورتان بخشی از سئوالاتمان را مطرح کنیم سپاسگزاریم. استاد بهمن بیگی: من هم از شما ممنونم.
|
|
استاد (محمد بهمن بيگي)، معلم، نويسنده،حقوقدان و اديب نامي كشورمان در سال 1299در منطقه چاه كاظم در نزديكي شهرستان لار(استان فارس) در چادر عشايري و به هنگام كوچ،زاده شد. پدرش، محمود خان يكي از بزرگانقبيله
بهمن بيگلو از ايل قشقايي بود كه در زمانحكومت رضاخان به دليل فعاليتهاي سياسي بهتبعيد محكوم گرديد. مادرش نيز به جرم تهيهآذوقه براي عشاير مخالف دولت، 6 روز پس ازتبعيد پدر، مقصر شناخته و به تبعيدگاه همسرش(تهران) فرستاده شد. محمد با مادر رهسپار تهرانو در همانجا به تحصيل ادامه داد و در سال1321 توانست با مدرك كارشناسي حقوققضايي از دانشگاه تهران فارغالتحصيل گردد. ويپس از اتمام دوران 11 ساله حبس و تبعيد پدر
|
|
ادامه مطلب...
|
محمد بهمنبیگی، بنیانگذار آموزش عشایر در ایران، در سال 1299 در ایل قشقایی در شهرستان لارستان به دنیا آمد. پس از پایان دورهی كارشناسی حقوق در دانشگاه تهران، كوشش خود را برای بر پایی مدرسههای سیار برای بچههای ایل آغاز كرد و با پیگیریها و فداكاریها خود توانست برنامهی سوادآموزی عشایر را به تصویب برساند. او توانست دختران عشایری را نیز به مدرسههای سیار جلب كند و نخستین مركز تربیت معلم عشایری را بنیان نهاد. بهمنبیگی برای كوشش پیگیر خود در راه سوادآموزی به هزاران نفر كودك ترك، لر، كرد، بلوچ، عرب و تركمن، برندهی جایزهی سوادآموزی سازمان یونسكو شد. او تجربههای آموزشی خود رادر چند كتاب در قالب داستان نوشته است.
|
|
ادامه مطلب...
|
 روزنامه اعتماد شیرزاد عبدالهی از بهمن بیگی بیاموزیم آقای عباسی قطعاً با سابقه تشكیل مدارس عشایری، آشنا هستند. محمد بهمن بیگی پدر آموزش عشایری از جمله مردانی است كه تعداد آنها در تاریخ آموزش و پرورش مدرن ایران انگشت شمار است. بهمن بیگی با قلبی سرشار از عشق به كودكان ایل و با دست خالی به جنگ دیو جهل در میان عشایر رفت.
|
|
ادامه مطلب...
|